ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
595
معجم البلدان ( فارسى )
ريغ [ - ] كه آن را ريغه نيز گويند . زمينى است نزديك دژ ( قلعهء ) بنى حمّاد در « مغرب » و دژ بنى حّماد همان « أشير » است . مهلّبى گويد : ميان « ريغه » و « اشير » هشت فرسنگ راه است . بو طاهر ابن سكينه گويد : از بو محمد عبد اللّه پسر محمد پسر يوسف زناتى نابينا در مرز شنيدم كه گفت من در « ريغ » به نزد هارون پسر نضر ريغى كتاب صحيح بخارى و موطّاى مالك و جز آن دو را خواندم و او حديث را تفسير مىكرد هر چند كه أمّى ( بىسواد ) بود و خواندن و نوشتن نمىدانست و نيز او را ديدم كه كتاب تلقين از عبد الوهّاب بغدادى به مذهب مالك را از بر مىخواند بدانسان كه كسى فاتحة الكتاب را بخواند . صد دانشجو در « دوين » براى خواندن كتاب مدوّنه و ديگر كتابهاى مذهبى به نزد او مىآمدند . او ( مهلّبى ) در جاى ديگر گويد در مغرب دو « زاب » است . « زاب اكبر » ( بزرگ ) كه وصف آن در جاى خود خواهد آمد و « ذاب اصغر » ( كوچك ) كه آن را « ريغ » مىگويند . و اين واژه بربرى است كه به معنى شورهزار است . و به كسى كه از آنجا باشد ريغى گويند . ريكنج [ - ] ديهى از مرو است و آن تلفظى از واژهء بعدى است . ريكنز [ ك ] با نون ساكن و زاى نقطهدار . ديهى از مرو است كه آن را « ريكنج ابدان » نيز گويند . ريمان [ ر ] با نون پايانين نام يك مخلاف در يمن است و برخى آن را يك قصر دانند . أعشى چنين مىسرايد : يا من يرى ريمان أم * سى خاويا خربا كعابه أمسى الثّعالب اهله * بعد الّذين هم مآبه [ 889 ] من سوقة حكم و من * ملك يعدّله ثوابه بكرت عليه الفرس بع * د الحبش حتّى هدّبابه و تراه مهدوم الأعا * لى و هو مسحول ترابه و لقد اراه بغبطة * فى العيش مخضرّا جنابه فحوى و ما من ذى شبا * ب دائم ابدا شبابه « 1 » ابن مقبل نيز چنين مىسرايد : لم تسر ليلى و لم تطرق لحاجتها * من اهل ريمان الّا حاجة فينا من سرو حمير ابوال البغال به * انّى تسدّيت و هنا ذلك البينا « 2 » و نيز نام ديهى در بحرين است از آن قبيلهء عبد قيس . ريمان بر وزن فعلان از ريشهء ريم به معنى گور و درجه و پايگاه و كوههاى كوتاه باشد . راعى چنين مىسرايد : و صهباء من حانوت ريمان قدغدا * علىّ و لم ينظر بها الشّرق ضايح « 3 » ازدى پسر معلّى گويد : ريمان زمينى در ميان « بحران » و « فلج » است . بحران از آن قبيلهء حارث پسر كعب ، و « فلج » جايى است كه گروهى از جعده و قشير در آن زندگى مىكنند . رئم [ ر ا ] به وزن دئل است . نحويان گويند اسم عربى بر وزن فعل غير از دئل نيامده است . اگر اين سخن درست باشد پس اين واژه استثنايى از آن خواهد بود و مىتوان گفت : ريشهء اين واژه از فعل ماضى مجهول از « رئمت الناقة ولدها - شتر كرهء خود را نوازش كرد » گرفته شده است . پس فعل بوده و اسم خاص گرديده و در اثر كثرت استعمال اعراب گرفته است . اين واژه نام جايى است كه در شعر عربى آمده است . رئم [ ر ] كه حرف دوم آن همزهء ساكن است يكى « ارآم » و برخى حرف دوم را ياى دو نقطه زير خواندهاند و معنى ريشهء آن آهوى يكدست سپيد باشد . و نيز نام درهاى از آن قبيلهء مزينه نزديك مدينه است كه درّه ورتان در آن ريزد . و در جنگهاى پيامبر ( ص ) و اشعار عرب از آن
--> ( 1 ) . اى كسى كه « ريمان » را ويرانه مىبينى اين همان جايگاهى است كه روباهها ساكنان آن شدند و بر جاى بازاريان و پادشاهانش نشستند يك بار ايرانيان بر آن تاخته و ديگر بار حبشيان آن را ويران كردند . اكنون آبادىهايش خراب و زمينش در هم كوبيده شده . همانجا كه روزگارى بر خوشى آن رشك مىبردم . آرى هيچ جوانى هميشگى نخواهد بود . ( 2 ) . ليلى به « ريمان » نيامده و با مردم آنجا جز ما كارى ندارد . او محلهء سرو حمير را به سبب بوى پيشاب اسبان و پستى آنجا رها كرده است . ( 3 ) . شرابى از دكانى در ريمان به من رسيده كه آفتاب مانندش نديده .